سمیرم،شهر شعرمن،اجتماعی،سیاسی،فرهنگی،آلبوم عکس سمیرم،وبلاگهای سمیرمی
اینجا که دلم بی خودی گرفته است
سالها می روند و قطار من نرفته است
انگار هنوز هم با تمام بازی ها
سرخی لبهای تو هم که خسته است
ای ناخدای همیشه گرفتار در طوفان
با این خدای ما و ما و تو در پایان
یکروز هم نمانده از تمام عمر یا نه
دستی که بسته است در همیشه ی باران
تصمیم به کفر گرفته ام و نمی شود
تصمیم گرفته ام تو بگو که ن ِ می شود
طناب، تیره دار و حلقوم بی گناه
یک لحظه فکر کن که نَ می شود
کافر نمی شدم به خدا و از بهشت رانده
یک عمر دوندگی و داستان نا خوانده
فکر کردم نرفته است قطار و...
برچسب:
نویسنده: semirom