خرید بک لینک

اینجا که دلم بی خودی گرفته است

سالها می روند و قطار من نرفته است

انگار هنوز هم با تمام بازی ها

سرخی لبهای تو هم که خسته است

ای ناخدای همیشه گرفتار در طوفان

با این خدای ما و ما و تو در پایان

یکروز هم نمانده از تمام عمر یا نه

دستی که بسته است در همیشه ی باران

تصمیم به کفر گرفته ام و نمی شود

تصمیم گرفته ام تو بگو که ن ِ می شود

طناب، تیره دار و حلقوم بی گناه

یک لحظه فکر کن که نَ می شود

کافر نمی شدم به خدا و از بهشت رانده

یک عمر دوندگی و داستان نا خوانده

فکر کردم نرفته است قطار و...

من ماندم و تمام علایق به جا مانده

برچسب: نویسنده: semirom تاريخ: دوشنبه 17 مهر 1391 ساعت: 2:36

صفحه بندی