خرید بک لینک

شاید توجه کرده باشید همه ی این حرفها ورد زبان مردم کوچه و بازار است .من و شما در هر جا که نشسته ایم همین حرفها را می زنیم و درد و دلهای زیادی داریم که از همین گونه اند.می نشینیم گپ و گفتگویمان شاید بیشتر از چند ساعت طول می کشد و بدون نتیجه ای بر می خیزیم و هر کدام در پی کار خودمان می رویم.هیچ کداممان پیگیر این قضایا نیستیم و آنها هم هر کاری که دلشان خواست می کنند.پارتی بازی و رشوه و پایمال کردن حقوق همشهریانشان.ولی چرا پیگیر نیستیم؟چرا فقط در اینجا و آنجا فقط حرف می زنیم و مرد عمل نیستیم؟و چراهای دیگر..........واقعن چرا؟شاید چون همین حالا دستهای ما هم آلوده است؟شاید در آینده ما هم به دنبال رشوه دادن هستیم؟ و شاید ما هم به دنبال موقعیتی هستیم که بتوانیم از آن استفاده کنیم و ما هم از این پولهای باد آورده دولتی سهمی داشته باشیم؟یا شاید ما هم هم اکنون داریم از چیزهایی که می گوییم سودی نسیبمان می شود که نمی خواهیم از بین بروند؟و فقط برای آرام نگه داشتن اذهان عمومی و سرکیسه کردن عوام ایراد نطق می فرماییم؟ کدامیک ؟چرا نمی خواهیم واقعیات را بپذیریم؟چرا به هم مهر نداریم؟چرا عقده هایمان را سر همدیگر خالی میکنیم؟چرا با هم نمی توانیم کنار بیاییم؟چرا نمی توانیم برای آینده این شهر و بچه هایمان و نوه هایمان برنامه ریزی کنیم؟یا شاید برنامه ریزی برای آینده، دنبال کردن نماینده و مسول دیگری است تا ما هم به نان و نوایی برسیم؟به چه می اندیشیم و در اندیشه مان چه می گذرد؟چه می کنیم و برای چه می جنگیم و زندگی می کنیم؟آینده فرزندانمان را با چه می خواهیم بسازیم؟

حرفها زیاد است!و سر این رشته دراز!گفته هایتان و انتقادهایتان را می شنوم و به فراخور هر کدام شاید کلمه ای و جمله ای نیز بگویم ولی نمی دانم آخر این ماجرا به کجا می انجامد!به کجا راه می بریم و برای که و چه در مقابل هم ایستاده ایم؟

الا ایها الحال اینجا می نویسیم و برای هم خط و نشان می کشیم!همانطور که بیرون از این فضای مجازی هم رفتارمان بهتر از این نیست!فقط روبروی هم نمی توانیم به هم حرفهایمان را بگوییم !اما تا می توانیم ازپشت خنجرهایمان را آماده نگه داشته ایم!تخریب و تخریب پشت سر هم ! اما به چه قیمتی و تا کجا باید ادامه دهیم؟بیایید کمی هم کلاهمان را قاضی کنیم ! به کجا رهسپاریم؟

می گویند این خاطره ایست از شهید برونسی

پشت میدان مین زمین گیر شده بودیم. چند نفر داوطلب شدند بروند معبر را باز کنند. یکی شان حدوداً ۱۵ ساله بود. چند قدم که رفت، برگشت. بچه ها فکر کردند ترسیده… پوتین هایش را از پایش در آورد و داد به یکی از بچه ها. گفت: نو هستند… حیفه، مال بیت المال… پا برهنه از سیم خاردارها و میدان مین به معراج رفت…

با حقوق ماهیانه مرتضی و ناصر و دختر آقای ستاری و پسر حاج کاظم داودی و پسر غضنفر رشیدی و آقای طایی مداح (استخدام اداره راه) و .... چند جفت پوتین می شود خرید

بقیه را به غیرت و همیت شما گذاشتم اینجا یک فضای مجازی است ! رو در رو قرار نگرفته اید می توانید بدون تخریب شدنتان حرفتان را بازگو کنید!هیچ چیز هم از دست نمی دهید!آن که باید تخریب شود و با این نوشته ها تخریب می شود و فدا خواهد شد من هستم !مشکلی نیست به من هم بگویید! برای من هم بنویسید! من منتظر نظرات شما نشسته ام!

برچسب: نویسنده: semirom تاريخ: دوشنبه 17 مهر 1391 ساعت: 2:36

صفحه بندی